سلام

بعدِ یه مدت طولانی اومدم اینجا

اینجا نوشتن واسم سخت بود چون خیلی از اتفاقات و مشکلات رو نمی تونستم عمومی کنم و همه بخونن واسه همین ترجیح دادم تو دفترم بنویسمشون تا یه وقت یادم نره چی بهم گذشته

روزای تلخ و سختم همچنان ادامه داره و منم می جنگم با زندگیم که تا حدودی موفق شدم

تابستونم گذشتُ

پاییز شده 

و نزدیکم به روزی که عشق،واسم شروع شد...

منم منتظرم تا برسه اون روزُ

دومین سالگردِ بودنش تو قلبمُ جشن بگیرم

------------------------------------------------------------------------------------------------

آسمونی شدنِ اون پیرزنِ مهربون که پر از عشق بود و تو تابستون اومد و پاییز رفت،اشکمُ درآورد

خدا همه ی کاراش روحساب کتابِ

پیرزنِ مهربونِ من،رفتنتم واسه ما پر از نشونه بود

اگه تو نمی اومدی 1ماه،1 سال یا ... سال دیگه کلِ خونه ی پرمهرمون با خاک یکسان می شد...

هیچوقتِ هیچوقت نمی بخشم اون دو تا حیوونِ پست فطرتِ لجنی که زندگیمون خااار بود تو چشمشون که کم کم نابودش می کردن،این شوکِ روحی ای که بهمون وارد شد،غیرقابل توصیف بود

------------------------------------------------------------------------------------------------

قهقهه زد و هق هق زد و هق هق زد و هق هق زد :)


پ.ن:حالِ من داغونِ استمراریِ...